
شوق دوباره امدن عيد برام جذاب تر ميشه...چون پسرم كه كلاس اولي شده رو مي خوام ببرم مسافرت تا خستگي در كنه برخلاف سالهاي قبل مي شينم پشت ماشين تازه اي كه خريدم و از رانندگي دوري مي كنم موهايي كه حالا بعد از دوسال گذشت از كوتاهي انقلابيم بلند شدن و تا رو شونه هام مي يان رو باز مي كنم و مي سپارمش به باد جاده و جنگل پسرم كه تمام طول مسافرت روي پام مي شينه رو محكم بغل مي كنم ....و تو گوشش ميگم...چشماتو ببند و هواي تازه و نم دار شمال رو نفس بكششششش ماني هر از گاهي زنگ مي زنه ....خبر ازمون ميگيره....كه كجاييم...و تو جاده برامون اتفاقي نيفتاده؟....و گاهي هم غر مي زنه كه بايد...
ادامه مطلب