تنه ام رو مثل تو به در ماشين تكيه ميدم
دستمو مي زارم رو لبه پنجره....
تو دستت سيگار بود و دودش از اون يكمي كه پنجره رو مي دادي پايين مي رفت بيرون
منم عاشقانه تو و خط دود سيگارتو نگاه ميكردم
فرقمون اينه من سيگار دستم نيست و بغل دستمم كسي نيست عاشقانه نگاهم كنه
اون روز پاي تلفن بهت گفتم ماني 5 سال گذشته دست از سرم بردار....تو فقط سكوت كردي
دوباره زنگ زدي و فقط صداي هق هقت مي امد و اينكه ..."5 سال گذشته؟...واقعا 5 سال گذشت"
برچسب:
نویسنده: باربد سلطانی