خرید بک لینک

چقدر به نظرم خوشگل بود و پر ابهت ....فكر مي كردم از اون مادر شوهراس....از اونايي كه مسلط به زندگي و پسر وشوهر هستن....

بلوز مشكي آستين كوتاه تنش بود و تقريبا سمت راست من نشسته بود.....موهاش بلوند بود.... جلوي سرش بوكله...ولي دم اسبي پشت سرش دو طبقه بود ...و بقيه موهاش كه به رو پيچيده شده بود رو شونه هاش ريخته بود...با خط چشم پهن نگاهم مي كرد و هر از گاهي هم لبخند مي زد.... دقيق يادمه كه پوستش خيلي سفيد مي زد....خواهرش هم كه كنارش بود تقريبا همين شكلي بود.....

سيمين خانوم خواستگار دوستم آزي بود....پسرش فوق ليسانس داشت(اون موقع خيلي خوب بود ) و سي سالش بود.....من و آزي هنوز هيجده ساله بوديم و داشتيم واسه كنكور مي خونديم....مادر بزرگ آزي فوت شده بود و منم ختم مادر بزرگش رفته بودم

اين نگاه ها و خنده ها هميشه منو به وحشت مي انداخت ....چون تهش ختم مي شد به زنگ زدن به مامانم و اجازه گرفتن واسه خواستگاري....دلهره من كه نكنه منو عروس كنن و نزارن برم پي درسم....

اون روز با همه دلهره هاش تموم شد ...ولي تصوير سيمين خانوم هميشه تو ذهنم موند كه چقدر سنش زياده(در حالي كه الان با خودم ميگم طرف سني نداشته من انقدر به نظرم مي امد)....چقدر به نظر مرموزه....چقدر رابطه با اين خانومها سخت خواهد بود

دوشب پيش در حال آمادسازي بودم واسه رفتن به مهموني ..سشوار كرده بودم ولي راضي نبودم...چند بار لباس عوض كردم...چند بار مدل موهامو عوض كردم..باز به دلم ننشست...از آخر خودمو متقاعد كردم كه رسمي تر بهتره ....

تو آينه سيمين خانوم ديدم

با همون مدل مو...همون لباس مشكي آستين كوتاه....همون موهاي روشن تا روي شانه

چقدر من زود مثل سيمين خانوم ها شدم....كي گذشت؟...چقدر زود گذشت... چرا من اصلا راضي نيستم....

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۵ساعت 14:10 توسط آلاله |

برچسب: نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 3:02

صفحه بندی