
ميدوني هنوز وقتي دارم رانندگي مي كنم ...دستمو مثل تو مي زارم رو فرمونتنه ام رو مثل تو به در ماشين تكيه ميدمدستمو مي زارم رو لبه پنجره....تو دستت سيگار بود و دودش از اون يكمي كه پنجره رو مي دادي پايين...
ادامه مطلب
يكي دوشب از سال نو گذشته بود كه آشيل آخر شب بهم ميسيج سال نو داد...منم خيلي رسمي سال نو وتولدش رو بهش تبريك گفتم...حدود 6 ماهي بود ازش خبر نداشتم...طرفهاي صبح دوباره ميسيج داد و مي خواست آمار اين مدت نبودشو بگيره...منم كه كلاروز قبلش رو تو بارون رانندگي كرده بودم و خسته بود...و به عبارتي اصلا چشمهام باز نمي شد بهش گفتم مسافرتم بعدا صحبت مي كنيم ...كه باز رگ غيرتش زد بالا كه كي؟كجا؟باكي...
ادامه مطلب
چقدر به نظرم خوشگل بود و پر ابهت ....فكر مي كردم از اون مادر شوهراس....از اونايي كه مسلط به زندگي و پسر وشوهر هستن.... بلوز مشكي آستين كوتاه تنش بود و تقريبا سمت راست من نشسته بود.....موهاش بلوند بود.... جلوي سرش بوكله...ولي دم اسبي پشت سرش دو طبقه بود ...و بقيه موهاش كه به رو پيچيده شده بود رو ش...
ادامه مطلب
غم همه عالم چقدر ميشه؟....ميشه يه ميزاني براش در نظر گرفت؟....هموني كه به نظر من نمي شه اندازه گيريش كرد الان رو دلم داره سنگيني مي كني...جوري كه بدنم بهش واكنش نشون داده و به جاي فرو دادن غذا...فقط عمل عكسش رو انجام ميده.... اويل اسفند ...وقتي من داشتم يه كم استراحت روحي و رواني مي كردم...و گاهي يه لبخند آروم ناخود آگاه رو لبم مي امد...يه روز برادر و خواهر ماني امدن پيش من....منم با ماشين تصادف كرده بودم...اعصابم به شدت خراب بود..در كمال بي ادبي و از قصد...دم خونه قبولشون كردم و حتي تعارف نكردم رو پله هاي خونه پدرم بشينن..(حدس مي زدم بايد مسئله مهمي باشه كه از خواهرش ...
ادامه مطلب