غم همه عالم چقدر ميشه؟....ميشه يه ميزاني براش در نظر گرفت؟....هموني كه به نظر من نمي شه اندازه گيريش كرد الان رو دلم داره سنگيني مي كني...جوري كه بدنم بهش واكنش نشون داده و به جاي فرو دادن غذا...فقط عمل عكسش رو انجام ميده....
اويل اسفند ...وقتي من داشتم يه كم استراحت روحي و رواني مي كردم...و گاهي يه لبخند آروم ناخود آگاه رو لبم مي امد...يه روز برادر و خواهر ماني امدن پيش من....منم با ماشين تصادف كرده بودم...اعصابم به شدت خراب بود..در كمال بي ادبي و از قصد...دم خونه قبولشون كردم و حتي تعارف نكردم رو پله هاي خونه پدرم بشينن..(حدس مي زدم بايد مسئله مهمي باشه كه از خواهرش استفاده كردن)...بعد از كلي دست دست كردن گفتن واسه اون شكايتي كه من به خاطر مسيسج هاي زشت آقا كرده بودم...رفتن دم خونه و مي خواستن مامانش رو با دست بند ببرن...چون مامانش ضمانت پسرش رو كرده بوده...اون بنده خدا هم ازشون مهلت گرفته...و حالا هم دنبال من فرستاده بود كه من برم رضايت بدم...منم گفتم من مشكلي با مامان شما ندارم هر چند كه با برخود بسيار بد و توهينهايي كه به من كردن واقعا ازشون ناراحتم ولي طرف حساب من ماني...و هرچيزي راهي داره...شما بريد بگيد اين آقا بستري...فلان جا...چرا مامانت جور ماني رو بكشن....خود ماني جوابگو باشه...
دوهفته بعد ...يه روز ميسيج امد برام...از گوشي ماني...و دقيقا از همون موقع آرامشي برام نمونده... مي خواد پسري رو ببينه...وبعد از ديدار هم پسري حاضر نبود ازش دل بكنه...رفت باهش و يه هفته اي باهم بودن...ولي بازم كم بود براش مي خواست منم باشم...دوباره بدن پيچيده و بازوي فرم گرفته واسه خودش درست كرد ...و حداقل 20كيلو وزن اضافه كرده....و فكر مي كنه چون ترك كرده پس تمومه ديگه، من مكلفم به اين كه "برگردم "
27 اسفند تاريخ رسيدگي به دادگاهي بود كه مي خواست منو خفه كنه....منم با استناد به نتيجه دادگاه قبلي مزاحمت هاشو ثابت كردم...قاضي هم گفت برو اجرا احكام واسش حكم جلب بگير...كه همون روزهاي آخر سال گرفتم و مثل دعايي كه همراه نوزاد مي كنن كه از همه چي در امان باشه...همه جا همراهمه....اصلا قصد سفر نداشتم ولي با اتفاقهايي كه افتاده بود ...بودنش تو شهر...بهترين انتخاب رفتن به سفر بود....
همون مسير پارسال...همون همسفرها...من فكر مي كردم فقط من بودم كه پارسال از اين سفر لذت بردم...ولي انگار به همراه هاي جووون منم خوش گذشته بود...
سال تحويل شد....حتي ميسيجش رو جواب ندادم...يعني واقعا حوصله نداشتم...حوصله انترنت...تلفن و ديدار ...فقط حوصله سرما،بارون شديد،دريا،ساحل،رانندگي داشتم...فقط حوصله سكوت داشتم...حوصله نگاه بي امتدا به دريا و كف موجش....نه اينكه فكرم درگير باشه...اصلا...نميتونستم فكر كنم...سعي مي كردم روي هيچ چيز تمركز نكنم....فقط در لحظه زندگي كنم...
باشه بعد ادامه ميدم...الان حس هيچي رو ندارم
برچسب: سال نوری,سال نو مبارک,سال نوری به زبان ساده,سال نو 1395,سال نو میلادی,
نویسنده: باربد سلطانی