يكي دوشب از سال نو گذشته بود كه آشيل آخر شب بهم ميسيج سال نو داد...منم خيلي رسمي سال نو وتولدش رو بهش تبريك گفتم...حدود 6 ماهي بود ازش خبر نداشتم...طرفهاي صبح دوباره ميسيج داد و مي خواست آمار اين مدت نبودشو بگيره...منم كه كلاروز قبلش رو تو بارون رانندگي كرده بودم و خسته بود...و به عبارتي اصلا چشمهام باز نمي شد بهش گفتم مسافرتم بعدا صحبت مي كنيم ...كه باز رگ غيرتش زد بالا كه كي؟كجا؟باكي؟...و كل حرفشم اين بود كه بچه خواهرشو برده بود شهر بازي...از اولي كه وارد ميشه پسري جلو چشش بوده ...و ديگه نتونسته بي خبر بمونه...با من تماس گرفته...منم قول دادم وقتي برگشتيم اونا همو ببينن و در نهايت يه شب قبل اينكه اون بره مسافرت رفتيم بيرون و باز اينها با هم كلي بازي كردن و خوشحال خندان هر كدوم رفتيم سراغ زندگيمون
اولين روز كار ...كه معمولا به ديد و بازديد اداري مي گذره...تماس گرفت كه مي شه نهار با هم بخوريم...منم كه دنبال نرفتن اين بازديد هاي سال نو بودم...قبول كردم...رفتيم بيرون و يه كم از دلخوريهاش گفت كه با برخورد من در 6 ماه قبل چقدر سختش بوده ...و اينكه من رسما پيچوندمش...آشيل به شدت حالش بد بود و حتي نتونست غذا بخوره...من چون كلاس داشتم مجبور شدم برگردم و اونم با ماشين من رفت درمانگاه...قرار شد بعد از كلاس بياد دنبالم....
حالا ساعت 8 شبه داره بارون مي ياد و من كلاسم تموم شده امدم بيرون و رفتم سمت ماشين ...آشيلم هنوز حالش خوب نشده بود تو ماشين دراز كشيده بود..فقط نشستم تو ماشين و داشتم صندلي عقب وسيله مي زاشتم...كه آشيل گفت:اين كيه؟...تا برگشتم ديدم...ماني داره مي ياد سمت ماشين ...و داره دندونهاشو بهم فشار ميده...مازي هم از ماشين پياده شده وداره منو نگاه مي كنه...اولين عكس العملم اين بود كه با آرنجم قفل مركزي رو بزنم و كه تو ماشين نياد...گفت:"آدرس مدرسه بچه رو بده"...(ساعت 8 شب!..محل كار من!...تو بارون! ..كاري كه چند روز پيش قرار بود انجام بده)...منم زدم يك و گفتم من كار دارم بعدا بهت زنگ مي زنم ...و در حالي كه آشيل كنارم غر مي زد كه اين كارها چيه مي كني...با دست پاي لرزان رانندگي كردم و اونم پشت سرم مي امد تا گمش كردم...
انقدر گيج بهم ريخته بودم كه واقعا نمي دونستم چه غلطي بكنم...نحوه بر خوردش جوريه انگار من زنشم و الان مچ منو در حال خيانت گرفته...كلي با آشيل حرف زديم و تصميم گرفتيم از حكم جلب براي مزاحمت استفاده كنيم...بهش زنگ زدم و پرسيدم كجاست ...اونم فقط داد مي زد...فقط....
تا فهميد دارم مي رم كلانتري...يه كم به خودش امد و از موضع قدرت امد پايين....منم رفتم خونه واسه مامانم گفتم و كلي اعصابم داغون بود...كه چرا به خودش اجازه ميده انقدر تو زندگي من دخيل باشه....مگه من به اون كار دارم؟....چرا اينو نمي فهمه كه من زندگي خودمو دارم...هر چند مطابق ميل اون نباشه...آشيل تمام مدت اصرار داشت بهش زنگ بزنه و باهش صحبت كنه...ميگفت دوتا مرد بهتر حرف همو مي فهمن..
شماره رو دادم و بهش زنگ زد...خدا ميدونه من چقدر استرس داشتم....تو ماشين نشسته بودم و حرص مي خوردم ....آشيلم قبلش ميگفت بزار ببينم چي ميگه...حرف حسابش چيه؟...من آرومش مي كنم....در توانايي اش شك نداشتم ولي حوصله دردسر هاي اضافه بعدش رو نداشتم
سلام ماني جان ...خوبي داداش؟ ...من آشيلم...(از اون طرفم ماني انگار صد ساله مي شناسش).. سلام ...خوبي آشيل جان..ماني شروع كرد كه شما اين وسط بي تقصيري...!!!(احتمالا من مقصر بودم)...گفت اگه مي خواي حرف بزني ...بيا رو در رو صحبت كنيم....اينم گفت باشه هرجا بگي من مي يام ...من رسوندمش دم خونشون...و خودم رفتم خونه....كه تا ساعتهاي متمادي حرص بخورم...
4 صبح بهم زنگ زد كه منو همين الان ماني رسونده خونه...(البته بدون اينكه آدرس رو بپرسه)...و فقط يه كلمه بهت بگم...اين مرد عاشقت نيست ...اين مرد مجنون تو...اين مرد رواني تو....
فقط در همين حد الان بدون كه پرينت تمام تماسهاي اين يه سال تورو داره...بدون مي خواسته بكشتت...بعدم پسري و خودشو بكشه...كه اگه اين دنيابا هم نيستيد ...اون دنيا با هم باشيد...آدرس خونه من....محل كارم...شغل پدرم...همه و همه رو داره...روزها و شبهايي كه با هم رفتيم بيرون....همه و همه
برچسب: ادامه,
نویسنده: باربد سلطانی