چند روز پيش... در حالي دمپايي هاي عروسكي حموم به پام بود و داشتم چايي مي خوردم....لم داده بودم داشتم از نور كم تو سالن استفاده مي كردم....ولي استرس كارهاي انجام نشده مدام تو سرم دور مي زد....يعني ثانيه اي اونا منو رها نمي كنن....ابرو ها تو هم...گره خورده مي مونه تا حداقل چندتا از اين كارهاي چك ليست ذهني تيك بخوره
حالا شايد اين موضوع هفته ها، ماه ها...يا سالها طول بكشه....
شروع كردم خيال پردازي....انگار هيچ شغلي نيست...هيچ اجبار و نيازي هم به در امد نيست...يه حساب جادويي داري كه ماه به ماه شارژ ميشه....مي مونم تو خونه....آخ جون....خونه موندن خيلي خوبه....پسري ميره مدرسه...و برميگرده...من تو خونه منتظرشم...خودم غذاي تازه درست مي كنم و وقتي برگشت با هم مي خوريم...با هم مشق مي نويسيم....بعد اون بره پي بازيش
نه كه من شب غذا درست كنم...هميشه غذاي مونده بخوريم....اون بره خونه مامانم...منم از صبح علي الطلوع كه با استرس بيدارش كردم و مدام گفتم....زود باش دستشويي برو......زود باش سرويس امد....زود باش كيفت يادت نره...زود باش....با دوتا بوس ازش جدا بشم.....و حدود غروب ، گاها شب برگردم خونه مامانم....تازه اونو بردارم...برگرديم خونه خودمون ....مشق بنويسيم.... اونم با هزار بالا و پايين...حتما پا به پا باشم....تا تموم بشه بعد من برم دنبال كارهاي خونه و نهار فردا و اين وسط هم هي بشنوم..."من گشنمه"....منم بگم مثلا چي مي خوري؟....اونم بگه..."نمي دونم يه چيز خوش مزه"
ولي اگه من خونه بودم....خودم صبح تا ظهر مي رفتم ورزش....پياده روي....شايد اصلا بازار......ولي مي رفتم نفس بكشم....بدون هيچ دغدغه اي كه بخوام ساعت رو نگاه كنم...با فراغ بال برميگشتم...دوش مي گرفتم....بعدش مراسم زدن لوسيون و سشوار كردن موها(اين كارا رو دوس دارم)..البته طبق معمول ناهار رو از صبح آماده كرده بودم...منتظر ميشدم تا برگرده...زنگ خونه رو كه به زور پاشنه بلندي مي تونه بزنه فشار بده...از پايين بگه..."منم مامان باز كن"
از بالاي پله ها نگاهش كنم كه با كوله چند كيلويي پر از كيف و كتابش...تند تند داره مي ياد بالا....هنوز نرسيده از اتفاقهاي سرويس و دعواهاي پسرونه مدرسه....و گرفتن ستاره و اخم معلمش بگه
حالا كه خونه ام ديگه خسته نيستم.....كه بعد از ظهر احتياج به استراحت داشته باشم...پسري هم هست و با حرفاش رفت و آمدهاش....بوسهاي يهويي اش و صداي بلند كارتون اتاقش...زندگي ميده به خونه
حالا كه خونه ام و خسته هم نيستم.... پس مشق ها زودتر نوشته ميشه....جوجه ميره دنبال بازيش....ميشه براش برنامه فان گذاشت...همون كارهايي كه خيلي وقته مي خوام براش بكنم و اين كمبود وقت و كمبود بودجه نمي زاره
حالا عصر و داره كم كم شب ميشه ...وقت اينه كه منم برسم به كارام....واي كه چقدر لذت ببرم از تموم شدن اون همه پروژه نصف و نيمه...از كتابهاي نخونده....از حس خوب خسته نبودن...آرامش خيال و دور نزدن فكرهاي بي خود تو ذهن
ولي اگه واقعيت رو بخوام در نظر بگيرم....وقتي اين اتفاقها بيفته...و من بتونم خونه باشم و نگراني نداشته باشم...سال هزار و چهارصد و سيزده ...و من اون موقع نزديك شصت سالگي ام و پسرم نزديك بيست و پنج سالگي...نه وقتي لازم واسه مشق هاش...نه زماني براي پارك بردن....نه علاقه اي به ديدن كارتون
منم زماني براي مطالعه درس و خوندن و ترجمه مقاله نياز ندارم....با اون همه غذاي شب مونده اي هم كه خوردم حتما چربي خون دارم و هي بايد رژيم رعايت كنم....پس پيچيدن بوي غذاي خوش مزه و تازه ديگه يه آرزو ميشه...بايد همه چي بخار پز باشه...عووووق....خخخخخخ
ديگه چه اهميتي داره پوستم چطوري شده و سشوار موهام چطوريه(خوب سنم رفته بالا...و حجم موهام كم شده...)...كارهاي عقب افتاده هم مشمول زمان شده و اهميتش كم شده ....فبها به حال دوستان ذي نفع
خوب اين چه زندگي؟؟؟؟؟؟!!!!
برچسب:
نویسنده: باربد سلطانی