خرید بک لینک
دوسال و نيم مهمونشون بوديم و حسابي اذيت شون كرديم...خيلي راحتي ها داشتم و همينطور خيلي محدوديتها ولي بالاخره بعد از اين مدت منو پسرم مستقل شديم...و پدر مادر منم از شر ما راحت شدن ماجراش خيلي مفصله ...ولي نتيجه  اين شد كه من و پسر پسر برگشتيم تو خونه قبلي مون با اين تفاوت كه  رفتيم با ماني قرار داد بستيم ...يه قرار داد رسمي تو مشاوره  املاك كه با بت اين مدت كه قراره من اونجا بشينم از حساب في مابين مون  كسر بشه(بابت مهريه اي كه پرداخت نشده) منم تغييراتي داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 18:13

ميدوني هنوز وقتي دارم رانندگي مي كنم ...دستمو مثل تو مي زارم رو فرمونتنه ام رو مثل تو به در ماشين تكيه ميدمدستمو مي زارم رو لبه پنجره.... تو دستت سيگار بود و دودش از اون يكمي كه پنجره رو مي دادي پايينادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 9:56

كي به عشق در يه نگاه معتقده ..... من معتقدم.....معتقدم كه تو پاركينگ يهو به خودم مي يام مي بينم ساعتها نشستم تو ماشين خاموش دارم موزيك گوش ميدم و فكر مي كنم .... فقط فكر مي كنم.... باز ريز بين شدم ....بوي بارون و رنگ پاييز ديووونه امادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 17:08

يكي دوشب از سال نو گذشته بود كه آشيل آخر شب بهم ميسيج سال نو داد...منم خيلي رسمي سال نو وتولدش رو بهش تبريك گفتم...حدود 6 ماهي بود ازش خبر نداشتم...طرفهاي صبح دوباره ميسيج داد و مي خواست آمار اين مدت نبودشو بگيره...منم كه كلاروز قبلش رو تو بارون رانندگي كرده بودم و خسته بود...و به عبارتي اصلا چشمهام باز نمي شد بهش گفتم مسافرتم بعدا صحبت مي كنيم ...كه باز رگ غيرتش زد بالا كه كي؟كجا؟باكيادامه مطلب

برچسب: ادامه, نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:44

چند روز پيش... در حالي دمپايي هاي عروسكي حموم به پام بود و داشتم چايي مي خوردم....لم داده بودم داشتم از نور كم تو سالن استفاده مي كردم....ولي استرس كارهاي انجام نشده مدام تو سرم دور مي زد....يعني ثانيه اي اونا منو رها نمي كنن....ابرو ها تو هم...گره خورده مي مونه تا حداقل چندتا از اين كارهاي چك ليست ذهني تيك بخوره حالا شايد اين موضوع هفته ها، ماه ها...يا سالها طول بكشه.... شروع كردم خيال پردازي...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:44

چند روز پيش... در حالي دمپايي هاي عروسكي حموم به پام بود و داشتم چايي مي خوردم....لم داده بودم داشتم از نور كم تو سالن استفاده مي كردم....ولي استرس كارهاي انجام نشده مدام تو سرم دور مي زد....يعني ثانيه اي اونا منو رها نمي كنن....ابرو ها تو هم...گره خورده مي مونه تا حداقل چندتا از اين كارهاي چك ليستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 3:02

چقدر به نظرم خوشگل بود و پر ابهت ....فكر مي كردم از اون مادر شوهراس....از اونايي كه مسلط به زندگي و پسر وشوهر هستن.... بلوز مشكي آستين كوتاه تنش بود و تقريبا سمت راست من نشسته بود.....موهاش بلوند بود.... جلوي سرش بوكله...ولي دم اسبي پشت سرش دو طبقه بود ...و بقيه موهاش كه به رو پيچيده شده بود رو شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 3:02

غم همه عالم چقدر ميشه؟....ميشه يه ميزاني براش در نظر گرفت؟....هموني كه به نظر من نمي شه اندازه گيريش كرد الان رو دلم داره سنگيني مي كني...جوري كه بدنم بهش واكنش نشون داده و به جاي فرو دادن غذا...فقط عمل عكسش رو انجام ميده.... اويل اسفند ...وقتي من داشتم يه كم استراحت روحي و رواني مي كردم...و گاهي يه لبخند آروم ناخود آگاه رو لبم مي امد...يه روز برادر و خواهر ماني امدن پيش من....منم با ماشين تصادف كرده بودم...اعصابم به شدت خراب بود..در كمال بي ادبي و از قصد...دم خونه قبولشون كردم و حتي تعارف نكردم رو پله هاي خونه پدرم بشينن..(حدس مي زدم بايد مسئله مهمي باشه كه از خواهرش ادامه مطلب

برچسب: سال نوری,سال نو مبارک,سال نوری به زبان ساده,سال نو 1395,سال نو میلادی, نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 2:11

مي خوام بگم...چي ميشه همه نقشهاي زندگي مو بدم....يه نقش كوچيك عاشقانه بهم بدن...

برچسب: بهارمست سنتور,بهارمست,بهارمست صبا,بهار مستان,بهار مستكة,مستزاد بهار,مستی بهار کودکی,فاطمه بهار مست,فاطمیا بهار مست,اسفندیار بهارمست, نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 2:11

امدم بگم....بعد از عاشورا قراره برگردم پيش ماني

دوباره زير يه سقف....البته به صورت موقت....خونه خودم همون طور مي مونه....منو پسري ميريم خونه اش

تا ببينيم...چي ميشه

برام دعا كنيد

اين روزها گريه امونمو بريده.....هنوز به تصميم موقتم هم اطمينان ندارم....


نتونستم.....

گذاشتم واسه بعد محرم و صفر....شايد آروم شدم....شايد روحيه ام بهم اجازه داد

برچسب: شايد وقتي ديگر,شاید وقتی دیگر دانلود,شاید وقتی دیگر download,شاید وقتی دیگر رمان,شاید وقتی دیگر بیضایی,شاید وقتی دیگر سوسن تسلیمی,رمان شايد وقتي ديگر,فيلم شايد وقتي ديگر,رمان شاید وقتی ديگر,شاید دیگر وقتی نباشد, نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 2:11

نميدونم چند نفر فيلم زن دوم رو ديديد...موضوع فيلم مردي كه زن و بچه اش از ايران رفتن و اين آقا با خانومي از دواج كرده و زندگي عاشقانه اي دارن....تا اينكه يهو زن و بچه آقا برمي گردن....و اون خانوم هم از زندگي آقا خارج ميشه ديدن اين فيلم منو خيلي تحت تاثير قرار داد....همونجا تو سينما...باآهنگ داريوش كه بازيگر مرد يه موقع هاي خاصي بهش گوش مي داد......شام مهتاب.... گريه كردم...ماني كلي بهم خنديد.... الان همون حالو دارم ميدونم بايد برگردم و با ماني زندگي كنم....ماني و پسري ولي دلم اون طرف مبهم قضيه هم گيرهادامه مطلب

برچسب: مي بخشم اما فراموش نمي كنم,می بخشم اما فراموش نمیکنم,می بخشم اما فراموش نمی کنم افسانه نیک پور,می بخشم ولی فراموش نمیکنم,رمان میبخشم ولی فراموش نمی کنم,دانلود رمان می بخشم اما فراموش نمیکنم,کتاب می بخشم ولی فراموش نمیکنم,دانلود رمان میبخشم ولی فراموش نمی کنم,مي بخشم ولي فراموش نمي كنم,دانلود کتاب می بخشم ولی فراموش نمیکنم, نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 2:11

شوق دوباره امدن عيد برام جذاب تر ميشه...چون پسرم كه كلاس اولي شده رو مي خوام ببرم مسافرت تا خستگي در كنه برخلاف سالهاي قبل مي شينم پشت ماشين تازه اي كه خريدم و از رانندگي دوري مي كنم موهايي كه حالا بعد از دوسال گذشت از كوتاهي انقلابيم بلند شدن و تا رو شونه هام مي يان رو باز مي كنم و مي سپارمش به باد جاده و جنگل پسرم كه تمام طول مسافرت روي پام مي شينه رو محكم بغل مي كنم ....و تو گوشش ميگم...چشماتو ببند و هواي تازه و نم دار شمال رو نفس بكششششش ماني هر از گاهي زنگ مي زنه ....خبر ازمون ميگيره....كه كجاييم...و تو جاده برامون اتفاقي نيفتاده؟....و گاهي هم غر مي زنه كه بايدادامه مطلب

برچسب: نفس بهاری, نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 2:11

پوست کلفت شدن چیزی نیست که مرد ها دوست داشته باشند. رسیدن به حقیقت ِتلخ و زننده و حرف زدن از آن، باب ِمیل ِمردها نیست. مردها در انتها زنی را انتخاب نمی کنند که به جای ِخریدن رژ ِلب ها، کتاب می خرند. آن ها دست های ِ سفید و همیشه لاک زده را دوست دارند. نه دست هایی که لای ِصفحات کتاب جامی مانند و جوهری می شوند در هر بار نوشتن ِ داستان های بلند و کوتاه. مردها همیشه ی ِتاریخ، بهترین شاعرها بودند، اما معشوقه شان شاعر نبوده اند دراصل. معشوقه ی ِآن ها زنی سبک بال و رها و بی خیال بود با صورتی جوان و شاد و دست هایی زیبا و مغزی عادی. مردها ترجیح می دهند در کافه ها بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 2:11

صفحه بندی